آنقدر به راحتي به خود مي انديشيم كه از فكر كردن در باره اوضاع ديگران غافل شده ايم . انديشه ي تامين نيازهاي ، اولويت دار برايمان به حدي ضروري و فوري شده است كه تاخير در رسيدن به آن ، برايمان غير قابل تحمل شده است .
تنها به فكر خودمان در حياط شخصي زندگيمان هستيم و برايمان اهميتي ندارد كه ديگران چه فصل هاي سختي از زندگي را پشت سر مي گذرانند .
شاید نمي دانيم و نمي خواهيم بدانيم كه انسان هاي شريف و با آبروي شهرمان چگونه با سختي هاي زندگي دست و پنجه نرم مي كنند و چطور از روي شرم و حيا حاضر نيستند خود را و نيازشان را آشكار نمايند...
براستي آيا اين است رسم عدالت ؟ آيا اين است رسم انسانيت كه فراموش كنيم ديگران را و انسانيت را ؟!
چند روزي بود كه همسرم يادداشتي را روي ميز كارم در منزل قرار داده بود و هر بار كه شب ها دير وقت به خانه مي رفتم آن را مي ديدم . اما دريغ از فرصت به موقع انجام آن .
در اين يادداشت نوشته شده بود : مرغ + ميوه + پنير + شير پاكتي هم يادت نره . . .
غروبي از پنج شنبه از راه رسيد و بالا خره با چند روز تاخير ، پس از شنيدن سرزنش هاي زياد ، به بازار معروف شهرم ، " نعلبندان " به سراغ مغازه مرغ فروشي كه فروشنده آن كمي با من آشنايي داشت ، رفتم . بعد از سلام و احوال پرسي ، گفتم : سعيد جان لطفا 3 عدد . . . برايم آماده كن .
فروشنده هنوز مشغول تهيه درخواستم نشده بود كه زوج جواني هم آمدند و گفتند : آقا ، لطفا نيم كيلو پاي مرغ بكشيد . بعد از مدت كوتاهي زن جواني آمد و پرسيد : آقا ، جگرها كيلويي چنده ؟ فروشنده گفت : 1800 تومان . زن جوان سرش را پايين انداخت و رفت !
اماپس از لحظه اي كوتاه دوباره برگشت با چهره اي آرام و خجالت زده در حالي كه نشان از شرمندگي داشت به آهستگي ، طوري كه غير از فروشنده كسي حرفش را نشنود ، گفت : مي شه براي من 500 تومان بكشي ؟!!!
توي اين فاصله ، سعيد هر بار كه دست از كار من مي كشيد و جواب ساير مشتري ها را به ناچار مي داد ، مي گفت : مهندس جان ببخشيد ...
سرش كه خلوت شد ، پرسيدم : آقا سعيد مگر مرغ كيلويي چنده ؟ در حالي كه بالاي سرش ، تابلوي داخل مغازه اش را به من نشان مي داد ، گفت : 3400 تومان . گفتم : سعيد جان از اين دست مشتري ها كه الان آمدند ، برات خيلي مي ياد ؟ گفت : آره مهندس ، خدايي ،مردم خيلي گرفتارند.....
در همين فاصله مرد ميان سالي را كه كنار جعبه پاهاي مرغ نشسته و در حال جدا كردن پاي مرغ بود ،ديدم كه چگونه چند عدد پاي مرغ را داخل نايلون مي ريخت . و اين در حالي بود كه در دست ديگرش پلاستيكي بود كه در آن چند عدد سيب زميني و پياز كه شايد از یک كيلو هم كمتر بود ، چشمانم را به خود خيره كرد . درد ناك تر آن زمان بود كه مرد ميان سال از جا بلند شد و پلاستيك چند عدد باي مرغ را به فروشنده نشان داد و گفت : آقا چقدر بدم ؟
فروشنده انگار اين مرد خسته و خميده را خوب مي شناخت ... گفت : 200 نومان بده كافيه !!!!
ديگر نتوانستم طاقت بيارم ... بغض گلويم را مي فشرد . احساس بدي از خودم داشتم .
از ديدن شرايط سخت زندگي براي هموطنانم ، به شدت متاثر شده بودم ...
به سختي مرغ هايي را كه سفارش داده بودم از روي كانتر مغازه گرفتم و پولش را حساب كردم . اما برايم دشوار بود اين مرغ ها را به خانه ببرم ؟!
در حالي كه از تهيه بقيه سفارشات منصرف شدم در مسيربازگشت به خانه قرار گرفتم . در راه رسيدن به خانه با خود اين انديشه را داشتم كه خدايا.... مگر ما کشور ثروتمندی نیستیم ؟؟ پس چرا شرایط مردم اینگونه هست ؟؟!! خدایا.... به من توانايي بده كه رسيدگي به مشكلات هموطنانم را از خودم بيشتر دوست داشته باشم و به قول بانوي روان شناس برجسته كشورم ، دكتر سيما فردوسي ، تنها به خوشحال بودن خود راضي نباشم .........آمين .






