تبليغاتX
گرگان نامه
.:: تو گرگانی که در متن اوستا """ ستوده نام پاکت را اهورا ::.

    آخرين خاكريز ......  

                                                                    

در حالي كه گلوله باران كماندوهاي عراقي بشدت ادامه داشت. ناگهان صداي غرش تانكهاي دشمن آغاز شد.... با حركت يگان زرهي به سوي نیروهای خودی ، تقريباً مطمئن بودم كه ديگر امكان پيش روي بسوي پل ام البابيه را نداريم...... حركت تند و بدون توقف يگان زرهي بسوي ما بخوبي مشخص مي كرد كه بچه هايي كه جلوتر از ما بودند همگي تار و مار شده اند و خاكريز ما آخرين دیواره  دفاعي در مقابل دشمن    مي باشد.      

شرایط بگونه ای شده بود که دیگر تیراندازی با دقت و شلیک آرپی جی بسوی عراقی ها بسیار کار سختی بود و تك تيراندازهای دشمن امكان هر تحركي را از ما گرفته بودند.... در همين بين چند تا از بچه ها را صدا كردم و خواستم كمك كنند تا هر چه مهمات بين شهدا و مجروحين هست را ، با هم جمع آوري كنيم .هنوز مشغول جمع آوري فشنگها نشده  بوديم ، كه ناگهان چند انفجار در نزديكي ما اتفاق افتاد ، اين انفجارها  توسط  نارنجك هاي دستي كماندوهاي عراقي ها صورت گرفت !!!؟؟؟ ديگر خيلي ترسيده بودم چون مي دانستم عراقي ها خيلي به خاكريز ما نزديك شدن و شايد فاصله آنها با ما كمتر از 20 يا 30 متر بود... احساس می کردم که کم کم بايد براي جنگ تن به تن آماده شویم ، به همين خاطر محمد را كه در بالاي خاكريز در حال شليك  با آرپي جي7 بود را صدا كردم و گفتم : محمد عراقي ها خيلي نزديك شدن ، مراقب باش..... ولي نمي دانم چرا جوابم را نداد . . . !!!؟؟ مجدداً بلند گفتم..... محمد . . .محمد . . .  باز هم جوابم را نداد ، خودم را به نزديكش رساندم احساس کردم در حال چرت زدن هست و داره خستگی شو می گیره....... و باز بلندصدايش زدم. . . . . . خدايا . . . . چه مي بينم!!!!؟ ؟؟ چرا صورت محمد خون آلود شده........؟؟!!   چرا محمد با سينه روي خاكريز دراز كشيده ....؟؟!!

بله درست حدس زده بودم ...، پيشاني محمد  ، دوست شجاع و فداکار من ، هدف تك تيراندازهاي عراقي قرار گرفته بود و كاسه سرش غرق در خون بود . . . . .   درحالي كه او با چشماني  نیمه باز به من نگاه مي كرد صورتم را به صورت خون آلودش نزدیک کردم و بلند بلند گريه كردم.. . . . .

چند لحظه بعد وقتي متوجه شدم بقيه دوستان كه هنوز امید زیادی برای پیروزی داشتند و با روحیه  مي جنگيدند از ديدن اين صحنه بشدت متأثر شده اند........  پيكر بي جان وخون آلود محمد را از بالاي خاكريز به پائين كشيدم و كنار ساير دوستان شهيدش قرار دادم...... ديگر نه تواني براي جنگيدن داشتم و نه مهمات زيادي براي مقابله با نيروهاي زرهي دشمن ، فقط لحظه شماري مي كردم و مي دانستم مرگ به زودي به سراغم خواهد آمد.... درحالي كه داشتم كلاه جنگي و پر از خون  محمد را از سرش درميآوردم ناگهان نارنجك ديگري در چند متري ما افتاد و منفجر شد. . . . .. .  نمي دانم چطور، هيچ تركشي به من اصابت نكرد فقط از گوش سمت چپم خون می آمد و احساس میکردم که دیگر هیچ صدایی را نمی شنوم . . . . !!! ولي در اثر این انفجار چند تركش ديگر به پاها و بدن بي تحرك و آرام ،  محمد و پيكر دو غواصي كه كنارم بودند اصابت كرد.

تصميم گرفتم فقط براي اينكه بگويم هنوز ما زنده ايم به بالاي خاكريز برم و به سمت   عراقي ها تيراندازي كنم. هنوز چند گلوله بيشتر شليك نكرده بودم كه ناگهان ديدم يكي از تانكهاي عراقي دركنار ما در فاصله  حدود صد متري ، به بالاي خاكريز رسيد و نيروهاي داخل آن از روي تانك به پشت خاكريز ما پريدند و شروع كردند به تيراندازي و زدن  تير خلاص به مجروحين  . . . ديگر مطمئن شدم عراقي ها آخرين مقاومت هاي خاكريز ما را شكسته اند و اینجا دیگر آخر خط است  . . . . . . . . . 

توضيح:

 شهيد محمد شيخ الاسلامي نوجوان رشيد وفداکار گرگاني در سن 16 سالگي با وجود مخالفتهاي فرماندهان (گردان مالک اشتر )  به خاطر سختي و نوع عملیات........ داوطلبانه و با اشتیاق زیاد در عمليات كربلاي چهار به عنوان نيروي خط شكن وبا رسته آرپی جی زن شركت كرد و با وجود شکست عملیات و محاصره توسط دشمن ،.... جوانمردانه جنگيد و قبل از شهادت ضمن انهدام يك نفربر عراقي ساعتها در کنار سایر همرزمان شهیدش پایداری کرد  و پس از شهادت نيز پيكر پاكش با صدها تن ديگر از جوانان این مرز و بوم سالها غریبانه درعمق خاك عراق باقي ماند ......... روحش شاد و یادش گرامی.


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 23:23  توسط عبدالرضا چراغعلی  |