نیم نگاهی به حاشیه رودخانه...
چند روز پيش در بازديدي كه به اتفاق تعدادي از دوستان از حريم رودخانه هاي شهر گرگان داشتيم براي چندمين بار به ملاقات دو شهروند گرگاني رفتيم كه با وضعيت بسيار نامناسب در يك آلونك و در حاشيه بستر رودخانه آن هم در مركز شهر گرگان زندگي مي كنند.
اين پيرزن و پيرمرد حدود چهل سال است كه با اين وضعيت رقت بار در كنار هم با حمايت ها و كمك هاي ساكنين آپارتمان هاي مجاور روز و شب را مي گذرانند و از وضعيت جاري خود هم اظهار رضايتمندي مي كنند !!!؟؟
جالب توجه اينجاست كه اين آلونك تنها حدود دويست متر با محل سكونت شهردار گرگان فاصله دارد و در واقع اين پيرزن و پيرمرد بچه محل هاي جناب شهردار هستند . . . !!!؟؟
خوشبختانه پس از اين بازديد جلسه اي با حضور شهردار و تعدادي از مسئولين در شوراي شهر تشكيل گرديد و مقرر شد در اسرع وقت براي اين دو شهروند گرگاني مكاني مناسب تهيه شود.
نكته قابل توجه اينكه عباس و مدينه بسیار به یکدیگر علاقه مندندو هرگز حاضر نيستند به آسايشگاه سالمندان منتقل شوند چون خوب می دانند که در آسايشگاه سالمندان مجبورند از هم جدا زندگي كنند.

وزیر گرگانی کابینه ، نیم نگاهی هم به زادگاهش داشته باشد

پس از سا ل ها انتظار ، در سال 1384 دکتر محمد عباسی به در خواست رئیس دولت از مجلس شورای اسلامی خارج و عهده دار مسئولیت وزارت تعاون گردید.
پس از این انتخاب بسیاری از موکلین عباسی در منطقه گرگان و آق قلا از خروج ایشان از مجلس شورای اسلامی و خالی ماندن صندلی نماینده مردم گرگان در مجلس ابراز نارضایتی کرده و عده ای هم این جابجایی را بی احترامی به موکلین تلقی کردند و معتقد بودند عدم حضور عباسی در مجلس صدمات زیادی را برای پیگیری امور مختلف مردم گرگان در بر خواهد داشت و گروهی دیگرهم این انتخاب را فرصتی استثنایی برای توسعه پایدار منطقه می دانستند . اما در این بین چیزی که خاطر بسیاری را آرام می کند جایگاه جدید ایشان در رأس وزارت تعاون می باشد و انتظار می رود این وزیر گرگانی علاوه بر انجام وظایف ملی ، نیم نگاهی هم به عقب ماندگی های زادگاهش داشته باشد. چرا که بسیاری معتقدند اگر نبود اعتماد مردم گرگان و انتخاب ایشان به عنوان نماینده در مجلس شورای اسلامی مسئولیت وزارت تعاون ایشان هم شاید نبود. ........
امید است این شهروند گرگانی فرصت استثنایی بوجود آمده را که همان حضور یک گرگانی در کابینه دولت می باشد را غنیمت شمرده و علاوه بر انجام وظایف ملی وکشوری خود مطالبات معوقه مردم زادگاهش را هم پیگیری نماید.


( مدت ها در تردید بودم که بنویسم یا ننویسم .... ولی تصمیم گرفتم تا اندکی بنویسم )
... خرمشهر به شدت گلوله باران می شد ، تمامی بچه های لشگر ویژه در داخل خانه های متروکه مردم خرمشهر پناه گرفته بودند و آماده اعلام رمز و آغاز عملیات بودند . با غروب آفتاب ، نماز مغرب و عشاء را همگی با عجله خواندیم . در بین دو نماز حال عجیبی داشتم ، احساس می کردم اتفاقی بزرگ در حال شکل گیری است و پایان مدتها انتظار از راه رسیده .... بعد از خواندن نماز هنوز از جا بلند نشده بودم که یکی از فرماندهان، بلند صدا زد .... پیک گروهان ، پیک گروهان ... سریعاً از جا بلند شدم و به محل فرماندهی گردان رفتم ، فرماندهی به من دستور داد تا بسرعت به مقر قرارگاه عملیات برم و اعلام آمادگی گروهان های گردان مالک اشتر را به فرماندهی ستاد اعلام کنم....از پناهگاه که بیرون آمدم ، خیلی تعجیب کردم.... آسمان خرمشهر را دیدم که از شلیک گلوله های منور عراقی ها مثل روز روشن شده بود ، خیلی نگران شدم اما بی اعتنا و به سرعت در کوچه های خرمشهر به سمت ستاد فرماندهی کل می دویدم . در طول مسیر با خود می گفتم خدایا نکنه عراقی ها متوجه حضور لشگر ما در خرمشهر شده اند؟؟..... خدایا نکنه عملیات لو رفته ؟؟.....خدایا...... ولی باز پیش خودم گفتم : نه عراقی ها گاهی همینجور دیوونه می شن.... توی جزیره مینو هم که بودیم بعضی از شبها از بس منور می زدند جزیره مینو را مثل روز روشن می کردند...در همین فاصله به پناهگاه ستاد فرماندهی رسیدم ،..... تا وارد شدم صحنه عجیبی را دیدم..... تمام فرماندهان در حال وداع با هم و گریه و خدا حافظی بودند . بطوری که اصلا متوجه ورود من و چند پیک دیگر به جمعشان نشدند. کمی گشتم تا فرمانده گردان(بابایی) را پیدا کردم جلو رفتم و آمادگی بچه های گروهان را اعلام کردم، بابایی در حالی که از زیر عینک اشکهایش را پاک میکرد بلند به من گفت چرا اینقدر دیر ؟؟!!!؟ سریعا نیروها رو با کل تجهیزات به کانال مجاور ستاد هدایت کنید... دلم طاقت نیاورد، پرسیدم.... چیزی شده؟ با حالت همیشگی نگاهی دوباره به من کرد و گفت : سریعا بدون سر وصدا بچه هارو منتقل کنید..... با سرعت به سمت بچه های گروهان حرکت کردم در طول مسیر متوجه کشته و زخمی شدن دو نفر در کنار یکی از کوچه ها شدم به طرفشان رفتم و شهید را که پیرمردی بود به کناری کشیدم و جوان مجروح را که انگشتان یک دستش قطع شده بود کمک کردم و دستش را محکم بستم در حالی که ناله می کرد به لهجه محلی، دائم به من میگفت که اهل کردکوی گرگان هست.. راهنمایی اش کردم تا خودش به سمت بیمارستان صحرایی حرکت کند . من هم بعد از تأخیری کوتاه خودم را به بچه های گروهان جنداله رساندم .
مطابق برنامه قبلی قرار بود من و مهدی و محمد به همراه حدود چهل نفر دیگر از پرسنل لشگر جهت مأموریتی ویژه از بقیه بچه ها جدا شویم و به همین خاطر دوره های آموزشی سختی را در نخلستانهای بهمن شیر پشت سر گذاشته بودیم . مأموریت ویژه ما عبور از جزیره ام الرصاص و ام البابیه و نفوذ به عمق 25 کیلو متری خاک عراق و به محاصره در آوردن مقر فرماندهی ماهرعبدالرشید جانشین نظامی صدام و فرمانده سپاه چهارم و هفتم عراق بود . اما ظاهرا با لو رفتن عملیات تمام این برنامه ها تغییر کرده بود، چون نه از قایق های مخصوص ما خبری بود و نه از فرمانده گروه ویژه !!!!
به هر حال به همراه سایر بچه ها به داخل کانال رسیدیم ، ساعت از هشت ونیم گذشته بود گلوله باران عراقی ها سنگین و سنگین تر می شد در همین حال گلوله خمپاره ای به نزدیکی ما خورد و سه نفر از بچه های گرگانی زخمی شدند و امدادگران سریعأ مجروحین را پیش از شروع عملیات از پیش ما بردند . دیگه خوب میدانستم چه اتفاقی افتاده ؟
عراقی ها از کل عملیات ما با خبر بودند ولی ظاهراً فرماندهان ما هم اصرار بر آغاز عملیات داشتند؟؟!؟! تعدادی از بچه های گرگانی دور هم جمع شدیم همگی از هم خداحافظی کردیم ، صحنه عجیبی بود، گرمی دستان و صدای گریه دوستانم را هنوز به خاطر دارم ... نمی دانم چرا در حال خداحافظی، زمان به سختی می گذشت و من هم بسیار نگران که چرا باید عملیات لو رفته را آغاز کنیم ؟؟ . در همین فاصله در ساعت نه شب ناگهان درگیری شدید بین غواص های خودی و سنگر های کمین عراقی در جناح چپ و راست لشگر ما ( لشگرهای عاشورا و امام حسین ) در اروند رود آغاز شد روی زمین دراز کشیده بودیم و همگی چشم به اروند رود دوخته بودیم و فقط دعا می کردیم... از دور انفجار قایق های بچه های خودی را می دیدیم که یکی پس از دیگری در اروند رود صورت می گرفت این درگیری سنگین حدود دو ساعت بطول کشید اما خط عراقی ها شکسته نشد و تقریباً تمامی نیروهای ما یا در اعماق اروند فرو رفتند و یا در داخل موانع انفجاری عراقی به شهادت رسیدند.....
خوب می دانستم حالا نوبت لشگر ماست... طبق برنامه قبلی قرار بود آرام آرام وارد آب شده و با عراقی ها درگیر شویم اما برنامه ها عوض شد و همگی سوار قایق های تندرو شدیم....کم کم احساس می کردم سنگینی تجهیزات و مهماتی که همراه دارم خسته ام کرده و باید سریع تر درگیری را آغاز کنیم شاید هم به این خاطر بود که دیگر طاقتم تمام شده بود..... در فاصله ای کوتاه تمامی بچه های گردان سوار قایق ها شدند... آخرین قایق ، قایقی بود که من به اتفاق هفت نفر از دوستانم و بی سیم چی ها و فرمانده گروهان سوار بر آن شدیم یکی از نارنجک هایی که داشتم در یک دستم گرفته بودم داشتم اسلحه ام را آماده می کردم که ناگهان قایق ها با سرعت تمام به سمت سنگرهای عراقی حرکت کردند.....هنوز فاصله زیادی از ساحل خرمشهر نگرفته بودیم که آتش سنگین کالیبر های عراقی قایق ما را در میان جریان آب اروند رود متوقف کرد .....، سکان دار قایق و محمود یکی از دوستانم در اثر اصابت گلوله مستقیم به سر وسینه در دم در کنار ما به شهادت رسیدند هنوز فاصله زیادی تا سنگر عراقی ها باقی بود و اصلاً امکان تیر اندازی به سمت عراقی ها را نداشتیم ولی آتش تیر بارهای عراقی به سمت ما روانه بود.... در فاصله ای کوتاه یکی دیگر از همراهان سکان قایق را که هنوز روشن بود بدست گرفت و دوباره با شتاب زیاد به سمت خط دفاعی و مستحکم نیرو های عراقی حمله ور شدیم کمی جلو تر در فاصله نزدیک ما دو فروند از قایق های تندرو گروهان هدف موشک های آرپی جی 11 قرار گرفتند و با کل نیرو ها به اعماق اروند رود فرو رفتند.... هنوز امکان تیر اندازی به سمت عراقی ها را نداشتیم... در همین حال قایق ما در نزدیکی ساحل با تله های انفجاری برخورد کرد و همه ما به داخل آب پرتاب شدیم . و به ناچار شنا کنان به سمت خاکریزها و سنگر های تیر بار عراقی حرکت کردیم و در حالیکه بیشتر بدن ما در آب بود یکی دیگر از بچه های گروهان در کنارم در حال عبور از موانع خورشیدی روی تله انفجاری رفت و دوباره موج انفجار من را به داخل آب پرتاب کرد . وقتی به خودم آمدم متوجه شدم تمامی تجهیزات و سلاحی را که بهمراه داشتم در اثر موج انفجار از بدنم جدا شده و من در چند متری سنگر تیر بار عراقی ها با دست خالی در داخل آب هستم.......
به هر شکلی بود در زیر آب فرو رفتم و خودم را به سمت جلو و به روی پیکر شهدا در داخل سیم خاردار ها انداختم اسلحه یکی از شهدا را که بدنش کاملاً متلاشی شده بود برداشتم و خودم را به پشت خاکریز زیر سنگر تیر باری که در حال شلیک بود انداختم وقتی به اروند رود نگاه کردم فقط آتش گلوله هارا میدیدم و قایق های شکسته و پیکر دوستانم را در داخل موانع خورشیدی و سیم خاردار های عراقی .......
بعد از مدت کوتاهی در حالی که تیر اندازی می کردم ، متوجه شدم تیربارچی سنگرش را رها کرد و آتش تیر بار خاموش شد.... از فاصله ای نزدیک با چند عراقی که در حال فرار بودند درگیر شدم ..... کمی جلو تر که رفتم خیال می کردم جزء اولین افرادی هستم که به داخل خط دفاعی دشمن نفوذ کردم اما نزدیک تر که شدم در روشنای گلوله های منور متوجه، دهها جنازه و بعضاً مجروح از بچه هایی شدم که در جزیره ام الرصاص روی هم انباشته شده بودند ......و تازه متوجه شدم که جنازه هایی که زیر پایم می آمد و احساس می کردم متعلق به عراقی هاست همگی متعلق به جوانان این مرز و بوم بوده است......
...... با تعدادی از بچه های گردان از تجهیزات و مهمات شهدا و مهمات موجود در سنگر های عراقی به حد کافی تهیه کردیم و مجدداً به سمت عراقی ها حرکت کردیم ....... عراقی ها کم کم عقب نشینی می کردند و به سمت نی زارها پناه می گرفتند دیری نگذشت که در ناباوری تمام متوجه شدیم خط دفاعی و چند لایه عراقی ها شکسته شده و ما در تاریکی شب تا میانه جزیره ام الرصاص نفوذ کردیم..... ولی متأسفانه از فرماندهان و سایر بچه ها خبری نبود و به خوبی می دانستیم که غیر از ما همگی قبل از رسیدن به خاکریز های عراقی ها در داخل اروند رود به شهادت رسیدند ..... کمی که آسمان روشن شد متوجه شدیم جز چند مورد ........از اجساد عراقی خبری نیست...؟؟!!؟؟ و دور تا دور ما پیکر پاره پاره همرزمانمان هست که بسیاری از آن ها از ما جلو تر هم بودند ..... ولی راهی دراز در پیش داشتیم و مطابق نقشه های نظامی باید به سمت پل ام البابیه حمله می کردیم و عراقی ها را به عقب می راندیم..... لباسهای غواصی که به تن داشتیم همه پاره پاره بود و مهمات هم برای هجوم دوباره به اندازه کافی نداشیتم....... اما همگی هنوز امید داشتیم....... .
توضیح۱ : عملیات کربلای 4 و5 در دی ماه سال 1365 در منطقه خرمشهر آغاز شد و در این دو عملیات هزاران نفر از جوانان این مرز و بوم به خاک و خون غلطیدند و حجم زیادی از تأسیسات و ماشین جنگی عراقی ها نابود شد .
توضیح۲ : در عملیات کربلای 4 تمامی لشگر های عملیاتی ایران در شکستن خط دفاعی عراق با ناکامی روبرو شدند ولی لشگر ویژه 25 کربلا( نیرو های آموزش دیده گرگان و مازندران ) تنها یگانی بودند که موفق به شکستن خط دفاعی عراق گردیدند و تا عمق 15 کیلو متری ( جزیره ام البابیه ) نفوذ کردند.
توضیح۳ : کلیه گروهان های گردان مالک اشتر در این عملیات با رشادت جنگیدند و جز چند نفر تمامی پرسنل آن در خاک عراق پس از چند روز محاصره به شهادت رسیدند .گفتنی ست تعداد زیادی ازفرزندان گرگان زمین با بدنهای مجروح دراین حماسه بزرگ جوانمردانه پایداری کردند و جان به جان آفرین تقدیم کردند.
شهیدان: محمد شیخ الاسلامی – مهدی یاری – مهدی امیری – علی اکبر بیکی – کریم طالقانی - نقی صلبی – عارف آقاخانی – حسین علیی - محمد رضا علاالدین و.... از یادگاران آن دوران هستند ....... روحشان شاد

گلستان ، مکانی امن برای کارآموزی مدیران کم تجربه؟؟؟!؟؟
نود و هشتمين جلسه كميسيون توسعه و عمران شوراي شهر تشكيل شد. در اين جلسه كه با حضور تعدادي از مهندسين با سابقه و اعضاي شوراي شهر برگزار گرديد ازانتخاب مديريت هاي كم تجربه و بي سابقه در حوزه فني و عمراني استانداري گلستان انتقاد كرده و اعلام نمودم جاي بسي تعجب است كه ازافرادي براي مديريت ارشد عمراني نام مي برند كه بسيار مبتدي و كم سابقه در اين بخش كاملاً تخصصي هستند.؟؟!! بعنوان مثال براي در اختيار گذاشتن يك پروژه عمراني در شهرداري گرگان ، داشتن 5 سابقه فعاليت فني الزامي است حال چگونه مديريت برنامه ريزي و اجراي پروژه هاي فني و عمراني این استان را در را در اختيار افرادي می گذارند كه سابقه و تجربه اي در اين بخش يا ندارند و يا بسيار اندك دارند ؟!!
اعتقاد دارم بايد نسبت به اين امر مهم چاره انديشي اساسي شودو بیش از این اجازه ندهیم به مردم مظلوم گلستان جفا شود . با صراحت بيان مي كنم كه سوابق متوسط كارشناسان و مديران حوزه فني و عمراني شهرداري گرگان بيشتر از سوابق كاري بعضي ازگزينه هاي پيشنهادي جهت معاونت عمراني استانداري گلستان است.!!!؟؟؟
در شروع سال 85 مديريت برنامه ريزي و فني پروژه هاي عمراني استان گلستان (معاونت فني و عمراني استانداري) به فردي واگذار شده بود كه نه تحصيلات لازم را داشت و نه حتي يك روز هم سابقه فعاليت هاي عمراني را در كارنامه خود نداشت و با حمایتهای استاندار وقت ، از گلستان مظلوم تنها به عنوان سكويي براي ارتقا پستهاي مديريتي خود استفاده كرد.!؟؟ براستی چه کسی باید پاسخگوی این همه ناکامی در عرصه پروژه های عمرانی به مردم استان باشد....؟؟؟
با اعتقاد بر اينكه گلستان به مكاني براي طی دوره هاي كارورزي و كارآموزي افراد كم تجربه در مسئوليت هاي فني و عمراني تبديل شده است بايد بگويم كه كمترين آسيب جدي از پي وجود مديران غير متخصص ، ناتمام ماندن و بلاتكليفي پروژه هاي عمراني در سطح استان است که وعده آن بارها به مردم داده شده است .....عقب ماندگي هاي شهر گرگان و استان گلستان در حوزه عمراني بسيار زياد است حالا چگونه مي توان با مديران ضعيف اين محروميت ها و عقب ماندگي ها را جبران كرد؟.
استان گلستان از نظر کمیت و کیفیت فني بيش از سیصد مهندس توانمند و با سابقه بالاي 10 سال را دارا می باشد كه هيچ مسئوليت مهمي به آنها واگذار نگرديده است كه با مشاهده واگذاري مديريت هاي فني و عمراني به افراد كم تجربه و بدون سابقه ، درواقع توهینی بزرگ به قابلیتها و ظرفیتهای مردم استان کرده اند .......
در پايان بحث نيز اين موضوع را يادآوري كردم كه براي شهروندان، متخصصان و مجموعه فني و عمراني استان و شهر گرگان ، سكوت نمايندگان مردم استان در مجلس شوراي اسلامي در مقابل به كارگيري اين نيروهاي غيرمتخصص و جفای به مردم استان سوال برانگيز است.؟؟!






